
به مناسبت
به مناسبت سالگرد ازدواجشان هر دو پشت میزی با شمع های روشن و غذاهای رنگارنگ نشسته بودند . زن کمی خم شد و مقداری از سوپ ای که پخته بود را در ظرف همسرش ریخت و خود بنابرعادت اش ، پیش از غذا شروع به خوردن سبزیجات رنگین کرد.
به سادگی می توانست برق خوشبختی را در چشمان مرد دید. نگاهی مهربان سوی همسرش انداخت و با لبخندی از ته دل گفت:
"تو بزرگترین اتفاق زندگی من بودی!"
همسرش لبخندی به نشانه تشکر بر لبانش نشاند و گفت:
"هیچ چیز اتفاقی نیست!"
سپس کمی با چنگالش با کلم سبز درون بشقاب بازی کرد و گفت:
"دیگه وقتشه رازی رو به تو بگم!"
مرد کمی در صندلی اش جابجا شد و بدون گفتن هیچ کلامی منتظر ماند تا حرفش را ادامه دهد.
"می دانم باور نخواهی کرد ، اما دیگر زمان گفتنش است"
مرد به صورتش چهره ای اعتماد بخش نشاند و گفت:
" من تو را بیشتر از چشم هایم باور دارم!"
زن با حالتی عجیب و آرام گفت:
" من آدمیزاد نیستم "
مرد لبخندی زد و گفت:
" می دانم! اگر پشت بدون بالت را ندیده بودم ، قسم می خوردم تو یک فرشته ای "
زن که چهره ای کاملا جدی داشت ، با حالت عصبی ای گفت:
" موضع این حرف ها نیست ، موضوع مهمیه که باید گم ، خواهش می کنم فقط گوش کن."
سپس ادامه داد:
" مثل ما خیلی ها هستند ، و دقیقا مثل فرزندان آدم هر روز باهشون در ارتباطی ، اما ما فقط برای این اینجایم که کاری رو یک روزی یک جایی برای کسی انجام بدیم ، شاید همون چیزی که تو اتفاق معنا اش می کنی! اما هیچ چیز اتفاقی نیست! "
" خب مگر همه ی ما واسه انجام کاری به این دنیا نیومدیم؟"
" درسته ، اما هدف از وجود ما اینه که فقط یک وسیله در دست آدم هایی از جنس تو باشم. می دونم هیچ کدوم از حرفامو باور نمی کنی ، اما واقعیت داره ، من از جنس تو نیستم، فقط موجودی ام که از وجود تو ماهیت میگره و بدون تو ، و افرادی از جنس تو وجود خودش رو از دست میده "
"دارم فکر می کنم!"
" کاش می دونستید چه ارزش بالایی در دنیا دارین، این فقط ما نیستیم ، خیلی از چیز هایی که اطرافتون وجود داره فقط و فقط برای شما وجود داره و به وجود آمده"
" تو از کجا مطمئنی ؟ راجع به این که آدمیزاد نیستی؟ از کجا می دونی که نیستی و فقط یک وسیله ای؟ من تو رو با تمام وجودم درک کردم ، حرف هاتو ، احساس هاتو ، همه چی تو ، چطور می تونم باور کنم تو آدمیزاد نیستی؟"
" آدمیزاد رو با جسم مادیش نمی شناسن ،ما از نظر جسمی مثل هم هستیم.اما شما دارای روحی هستید که به زندگیتون معنا میده ، روحی تازه بدون هیچ گذشته ای! اما ما روح کاملی نداریم ، و گذشته ای داریم که از اون با خبریم!"
" نمی خوام بگم حرفاتو نمی فهمم، ولی باورش غیر ممکنه! اون هم برای تو! تا حالا شده با خودم به این موضوع فکر کنم که بعضی ها با بقییه فرق دارند ، تو مگر چه چیز عجیبی از خودت دیدی که با آدمیزاد فرق داشته باشی؟"
" ما گاهی کار هایی انجام میدیم که از ما نیست! جاهایی حاضر میشیم که هیچ وقت نباید اونجا باشیم ، وارد خلصه ای میشیم که ما رو کاملا تبدیل به یک ابزار می کنه، ابزاری که هیچ اختیاری از خودش نداره "
"ابزار برای چه کاری؟"
" برای تجلی ، تجلی قدرت جهان "
" من فکر می کنم همه یه جور ابزارن"
" آدمیزاد هیچ وقت آنقدر که باید قدر خودش رو ندونسته ، تمام این جهان برای اون خلق شده ، همه ابزاری میشن در جهت کامل کردن روح! ، ما هم یک روز مثل شما از جنس آدمیزاد بودیم و فرصتی برای این که روحمون رو کامل کنیم ، اما روحمون کامل نشد ، و حالا تجلی ای شدیم برای کامل کردن روح شما"
آرامشی که در آغاز در چهره مرد حضور داشت خود را به ترسی داده بود که سراسر او را فرا گرفته بود ، همسرش آنقدر صریح سخن می گفت که نمی توانست ذره ای تردید به خود راه دهد. دوست داشت حرف هایش شوخی کودکانه ای باشد اما چشمانش چیز دیگری می گفت.
" تو این ها رو از کجا میدونی؟ "
" گفتم ، ما از گذشته امون با خبریم ، این اولین باری نیست که در این دنیا متولد شدیم ، یک روح فقط یک بار متولد میشه ،اما هزاران بار می تونه منکسر بشه ، اگر در فرصتی که بهش داده میشه نتونه خودش رو کامل کنه وارد دنیای انکسار میشه ، و تا روز معین در این حالت باقی می مونه"
" منظورت از انکسار چیه؟ "
"اگه روح زمان مرگ نا کامل باشه ، نمی تونه دنیای مادی رو ترک کنه و به جهان دیگر بره ، پس روح تا زمان زندگی روحانی اش ، از حالتی به حالت دیگر تبدیل میشه و در اجسام مختلف جای میگیره ، فرق نمکنه کجا و به چه شکلی ، به هر چیزی امکان داره در بیاد ، از این لیوانی که در دستت هست تا منی که روبروتم! به این حالت که برای روح اتفاق میفته انکسار میگین ، روح نا کامل تا زمان خلق دو باره جسم اش در این حالت باقی می مونه و تبدیل به دو چیز میشه تجلی از جهان ، و ابزاری برای اتفاق"
" تو برای من تجلی چه چیزی بودی؟ "
" تجلی از عشق ، زیبایی ، و هوس ، اما نه برای فریفته شدن بلکه برای نشان دادن راه . روح انسان همیشه به دنبال تکامله ، من به اندازه خودم جهانی که برای تو خلق شده بود رو نشون دادم تا گامی آغازین باشم برای تکامل تو ، اما تو به من بسنده کرده ، و فقط به اندازه گذروندن چند شب با زن های هرزه به روح کمال طلب خودت پاسخ گفتی، تو هم مثل ما به روح خودت بد کردی!"
مدت زمانی سکوت بین آن دو حکمفرما شد ، به وضوح حالت ترس در چشمان مرد دیده می شد.چشمانش را به سوپ نیمه خورده اش انداخته بود . دوست نداشت این حرف ها را باور کند ، اما قلبش تک تک آن ها را پذیرفته بود. با صدایی که دیگر صلابت گذشته اش را نداشت پرسید:
" و برای من تبدیل به چه وسیله ای شدی؟"
زن چشمانش را که تمام این مدت به همسرش منتهی میشد را با حالتی شرمگینانه از او برداشت و در حالی که دامن سیاه رنگ خود را نگاه میکرد با صدایی آرام گفت:
" قرار بود روزی ، جایی ، برای تو تبدیل به وسیله ای بشم ، و بالاخره امشب این اتفاق افتاد ، به طور اتفاقی قارج هایی سمی برای سوپ توسط من انتخاب شد تا از آن بخوری ، و من تبدیل به وسیله ای شدم برای پایان دادن به زندگی روحانی تو ، عزیزم ، به دنیای انکسار خوش آمدی! "


خداوند ایوب را به مقربان نشان داد و گفت:
او از بهترین بندگان من است ، زیرا برای آنچه دارد شکر گذار است.
شیطان با شنیدن این سخن بر آشفت و رو به خدا گفت:
تو او را از هر خیر و برکتی در دنیا بهره مند ساختی ، تنها شکر گذاری نیکی هایی که به او روا داشتی کار دشواری نباشد.
خداوند پاسخ داد:
اینگونه نیست ، رو و امتحانش کن!
*****
شیطان به سوی زمین روانه شد ، ایوب را یافت که مشغول شکر گذاری خداوند بود:
خداوندا جلال و شکوهت را شکر که بر من اینگونه روا داشتی ، ازمال و انعام از زمین و فرزند و ازهمه شیرین تر سلامتی!
شیطان با شنیدن این سخن اندیشید باید نعمت هایی که خدا به او بخشیده است را پس گیرد ، پس قومی از آن حوالی را بر شهر آنان شوراند ، قوم بر آنان حمله کرد و هر چه از اموال و انعام بود گرفت و ایوب و خانواده اش را از زمین هایشان راند.
ایوب بسان فقیران گردید و به سختی روزگار میگذراند ، پس شیطان خوشنود پیش او باز گشت تا او را در این حالت ببیند. اما شیطان او را در حالی یافت که مشغول شکرگذاری خداوند بود:
خداوندا لطف و رحمتت را شکر که بر من اینگونه روا داشتی ، فرزندانی که می توانم به آنها تکیه کنم و از همه شیرین تر سلامتی!
شیطان با شنیدن این سخن اندیشید ، اگر فرزندانی را که خداوند به ایوب بخشیده است را باز پس گیرد ، ایوب را بی تکیه گاه خواهد ساخت و دیگر او شکر گذار نخواهد بود. پس بیماری ای در خانواده ی ایوب وارد کرد که تمامی فرزندان ایوب را هلاک و ایوب را یکه و تنها ساخت.
پس باز به پیش ایوب بازگشت تا او را در این حالت ببیند ، اما با تعجب ایوب را در حالی یافت که مشغول شکرگذاری خداوندش بود:
خداوندا بخشش ات را شکر که بر من اینگونه روا داشتی ، سلامتی که شیرین ترین داشته من است!
شیطان که از این رفتار ایوب به سطوح آمده بود ، خشمگینانه آخرین داشته ایوب سلامتی را نیز از او گرفت ، و در حالی که ایوب در بستر مرگ افتاده بود پیش او بازگشت ، اما ایوب را در حالی یافت که شکر گذار خداوندش بود:
خداوندا حکمتت را شکر که بر من اینگونه روا داشتی ، نفسی که آخرین داشته من است!
****
خداوند بار دیگر ایوب را به مقربان نشان داد و گفت:
او از بهترین بندگان من است ، زیرا برای آنچه دارد شکر گذار است و ارزش آنها را میداند ، پس هیچگاه برای آنچه از دست میدهد مغضوب نخواهد شد.
پس جان ایوب را گرفت و نزد خود بالا برد.

مردان قشم به مانند اهالی جزایر دیگر ماهیگر بودند و دریا سهم روزی آنان را میداد. از سوی دیگر زنانشان نیز دوش به دوش مردان سخت کوش خود در خانه کار میکردند و زندگی را به پیش می راندند.
اما مدت زمانی بود که اوضاع کمی تغییر کرده بود ، مردی ساکن جزیره گردیده بود که با صدای خوش قرآن می خواند ، صدایی داودی که حتی پرندگان آسمان را نیز مسحور خود می ساخت و آنان را به آن حوالی می کشاند. زنان و دختران قشم نیز که طبعی لطیف داشتند ، از جادوی صدای مرد مصون نبودند و آنان را هر روز به پشت در خانه اش که بر بالای تپه ای بود میکشاند تا با صدای مرد مست شوند. مرد نیز از پشت پرده ای بدون آنکه کسی چهره او را ببیند برای آنان هر روز قرآن می خواند.
این رفتار زنان آنقدر ادامه پیدا میکرد که دیگر به کار خانه نمی رسیدند و صدای مردان خود را که هر شب خسته به خانه باز میگشتند در آورد.
ماجرا به همینجا ختم نمی شود ، مرد آنچنان در فلب زنان نفوذ کرده بود که دیگر در خانه هایشان نیز تنها صحبت از آن مرد پشت پرده بود.تا آنکه دیگر صبر مرد های قشم که در بین اهالی جنوب به غیرت مشهور بودند لبریز گردید و همگی در سدد اقدامی عاجلانه بر آمدند.
آخر سر تصمیم بر آن شد همگی شبانه به خانه ی او هجوم آورند و بلایی سر مرد پشت پرده در آورد که دیگر کسی صدای او را نشنود.
مردان به خانه او حرکت کردند که صدای قرآن از بلند شد. هر قدم که به خانه نزدیک تر می شدند صدای مرد بر دلشان بیشتر اثر میکرد و دلهایشان را سست میگرداند اما استوار تر قدم بر می داشتند تا این فاصله را بپیمایند ، تا آنکه به پشت پرده رسیدند و وارد خانه شدند.
ناگهان صدای قرآن قطع شد!
مردان با تعجب تمام خانه را زیر و رو کردند ، اما خانه کاملا خالی بود و حتی جنبنده ای در آن حضور نداشت!!
از آن به بعد هیچکس صدای قرآن از خانه نشنید و صدای را که مردم از پشت پرده می شنیدند را مربوط به مقربان دانستند ،خانه تبدیل به زیرتگاهی شد که هنوز زنان و دختران بسیاری را به آنجا می کشاند ، امروزه مردمان قشم به آن زیارتگاه شاه شهید می گویند.

در روزگار دور شیطان از دیدگان آدمیان پنهان نبود و در کنار آنان روزگار می گذراند ، آشکار بودن شیطان باعث آن گردیده بود آدمیان که از افکار و نیت پلید او با خبر بودند نقشه های را که برای آدمیان میریخت نقش بر آب سازند و او روز به روز رسوا تر گردانند.
روزی شیطان اعلام نمود از ناتوانی در گمراه نمودن آدمیان به سطوح آمده و تصمیم گرفت بار خود بندد و آنان را ترک گوید.
پس در میدان شهری اسباب خود را که همگی آن ها استفاده نگریده در جعبه ای بسته قرار داشت پهن کرد تا با حراج آن ها توشه ای برای سفر خود فراهم آورد.
آدمیان خوشنود از آنکه می توانند شر شیطان رانده شده را از خود برانند ، برای خرید اسباب شیطان به وی هجوم آوردند.
دروغ به یک سکه سیاه ، دزدی سه سکه سیاه ، قتل پنج سکه سیاه و ... تا آنکه تمامی اسباب شیطان جز یکی که از همه بزرگتر می نمود به مبالغی نا چیز به فروش رفت.
شیطان در حال بستن بساط خود و ترک آنان بود که از وی خواستند تا آخرین وسیله را نیز به آن ها بفروشد ، اما او از انجام اینکار امتناع نمود.
آدمیان علت اینکار را از شیطان پرسیدند ، وی پاسخ داد:
این با ارزش ترین و کارآمد ترین وسیله ی من برای گمراهی است. وسیله ای است که با آن آدم را از بهشت راندم! تصمیم دارم آن را برای خود نگه دارم!
آدمیان که تا لحظه ای پیش خود را از شر شیطان آسوده می دیدند با این سخن به ترس افتادند، پس تصمیم گرفتند هر طور که شده آخرین وسیله ی شیطان را نیز از او بخرند.
شخصی از میانه ی جمعیت گفت:ـ
پنج سکه نقره!
اما شیطان سری به نشانه مخالفت تکان داد
شخص دیگری گفت
ده سکه نقره!
اما باز پاسخ شیطان منفی بود
ناگهان تاجر مُتِمَول شهر فریاد زد:
پانصد سکه طلا!
لبخندی بر لبان شیطان نقش بست... مطمئنن نمی توانست از این پیشنهاد بگذرد. خم شد تا جعبه را از زمین بردارد و آن را به تاجر تحویل دهد.
تاجر توانسته بود شر شیطان را از آنان دور کند ، و حال تبدیل به نجات دهنده ی آدمیان شده بود !
پادشاه نیز در میان آنان بود و موقعیت و محبوبیت خود را با کار تاجر در خطر می دید ، تصمیم گرفت اقدام عاجلانه ای کند و گفت:
نیمی از این شهر!
سکوت میان آدمیان که مبهوت وار از پیشنهاد پادشاه به یکدیگر می نگریستند حکم فرما شد!
شیطان گفت:
طمع ! آخرین وسیله ام فروخته شد.
و جعبه را در حالیکه در آن نیمه باز بود و همینک از آن استفاده شده بود در دستان پادشاه قرار داد.
اسباب شیطان در دست خود آدمیان قرار گرفت و شیطان خوشنود با باقی گذاشتن طمع آنان را ترک گفت در حالیکه مطمئن بود طمع بی حضور او نیز درب دیگر جعبه ها را خواهد گشود و خود آدمیان را مجبور به استفاده از اسباب شیطان خواهد ساخت.




مردی بعد از سال ها تلاش و ریاضت توانست ثروتی گرد آورد . اما چون توانایی نگهداری ثروتش را نزد خود نمیدید و از هدر رفتن آن نیز بیم داشت تصمیم گرفت آن را جایی خارج از شهر مدفون کند تا روز مبادا به سراغ اش رود و از آن استفاده کند.
سالها گذشت و مرد پیر و فرطوط گردید ، با خود اندیشید حال میتواند ثروتش به کمکش آید و او را در زندگی کمک کند ، اما با خود گفت آدمی از فردای خود بی خبر است ، بهتر است آن را برای روز مبادا که واقعا به آن احتیاج دارم نگه دارم!
چندین سال گذشت ، همسر مرد در بستر بیماری افتاد ، پزشکان گفتند امکان معالجه همسرش بدست طبیبی است که در شهری دور زندگی می کند و تنها با پرداخت پولی هنگفت به شهر آن ها می آید.
مرد با خود اندیشید دیگر زمان استفاده از ثروتش است! ، اما با خود گفت عمر دست خداوند است و اوست که مرگ و زندگی را رغم میزند ، اگر قصد ماندن همسرش باشد بی طبیبی از شهری دور هم زنده خواهد ماند. بهتر است آن را برای روز مبادا که واقعا به آن احتیاج دارم نگه دارم!
همسرش از دنیا رفت و پس از آن تنها فرزندش که روزگار سخت میگذراند ، تصمیم گرفت آنجا را برای یافتن کار، به شهری بزرگ ترک کند.
مرد با خود اندیشید می تواند ثروتش را به دست فرزندش سپارد تا کاری برای خود در این شهر مهیا کند تا همینجا بماند و او را ترک نگوید. اما با خود گفت او باید خود برای کسب پول تلاش کند تا قدر و ارزش آن را بهتر بداند. بهتر است آن را برای روز مبادا که واقعا به آن احتیاج دارم نگه دارم!
پسر شهرشان را ترک کرد و پیرمرد را تنها گذاشت. چندین سال گذشت ، پیرمرد آنقدر پیر گردیده بود که نمی توانست راه زیادی بپیماید و به سراغ ثروتش رود ، از سوی دیگر کسی را هم نمیشناخت که بتواند به او اعتماد کند و راز ثروتش را با او در میان گذارد.
بعد از چند وقت پیرمرد به مانند فقیران از فرط گرسنگی در گوشه خانه اش در تنهایی درگذشت.
***
چندین قرن از آن ماجرا گذشت ، ثروت پیرمرد پیدا شد و در موزه ای به نمایش در آمد ، اما روز مبادا هیچگاه فرا نرسید تا کسی از آن استفاده کند.






روزی فرشتگان تصمیم گرفتند قدرت کاینات را که به آنان سپرده شده بود تا به وسیله آن به کمک آدمیان درآیند ، به دست خود آنان سپارند تا در مواقع نیاز ، به سراغ آن روند و خود از آن استفاده کنند.ـ
پس فرشتگان نزد فرشته مقرب رفتند و تصمیم خود را با او در میان گذاشتند.ـ
فرشته ی مقرب رو به دیگر فرشتگان کرد و گفت:ـ
خداوند انسان را ضعیف آفریده است ، قدرت او را می فریبد! از قدرت به گونه ای استفاده خواهد کرد نه به نفع اوست و نه به دیگران سودی میرساند. مگر آنکه آنقدر با ایمان نیرومند شده باشد که بتواند از قدرت، در راه آن استفاده کند. بهتر است این قدرت در جایی پنهان شود تا دست هر انسان ضعیفی به آن نرسد.ـ
پس از هریک از فرشتگان خواست تا یک هفته به جستجوی محلی برای پنهان کردن قدرت کاینات بپردازند که از دسترس هر انسان ضعیفی به دور باشد.ـ
پس از گذشت یک هفته فرشتگان خشنود پیش فرشته مقرب بازگشتند تا محل هایی را که برای پنهان کردن قدرت کاینات یافته اند به او اطلاع دهند.ـ
یکی از فرشتگان گفت:ـ
بهترین نقطه برای پنهان کردن ، اعماق زمین است ، انسان به اعماق زمین دست نمی یابد.ـ
فرشته ی مقرب با لبخند گفت:ـ
خداوند انسان را پر تلاش آفریده است ، روزی به اعماق زمین دسترسی پیدا خواهد کرد ، هر آنچه در دل آن است بیرون خواهد کشید و از آن استفاده خواهد کرد.ـ
فرشته ای دیگر گفت:ـ
من قله ی بلندی بر اوج کوه ها یافته ام ، آنقدر بلند که تا به حال پای هیچ موجودی به آن نرسیده است.ـ
فرشته ی مقرب با لبخند گفت:ـ
خداوند انسان را کنجکاو آفریده است ، روزی بلند ترین قله ها نیز زیر پای انسان قرار خواهد گرفت.ـ
فرشته ای دیگر که از یافته ی خود خوشنود به نظر میرسید گفت:ـ
من سیاره ای ناشناخته در دور دست یافته ام که حتی انسان با چشمانش نیز نمی تواند آن را ببیند.ـ
فرشته ی مقرب با لبخند گفت:ـ
خداوند انسان را متفکر آفرید و او را جانشین خود در جهان قرار داد ، روزی راهی برای سفر به دیگر سیاره ها پیدا خواهد کرد تا دور ترین سیاره ها را نیز تحت سلطه خود در آورد.ـ
فرشتگان از آنکه نتوانسته بودند محلی مناسبی برای پنهان نمودن قدرت کاینات بیابند ناراحت بودند که فرشته مقرب رو به آنان گفت:ـ
من نیز محلی برای پنهان کردن قدرت کاینات یافته ام ، اما به مانند محل هایی که شما یافته اید سخت و دور از دست رس نیست اما آخرین محلی است که انسان برای یافتن قدرت کاینات به سراغ آن می رود.ـ
در حالیکه دیگر فرشتگان کنجکاوانه با بالهای نیمه افراشته به او می نگریستند ادامه داد:ـ
من نزدیک ترین محل ، یعنی خود انسان را یافته ام ، انسانی که شایسته استفاده از قدرت کاینات نیست آنقدر از خود دور است که حتی صدای قلبش را نخواهد شنید ، در حالی که کسی که توانایی استفاده درست از این قدرت را دارد به وضوح صدای قلبش را می شنود ، قلبش به اندازه ی ایمانی که دارد با او سخن خواهد گفت او را راهنمایی می کند ، به او نیرو می دهد و همیشه همراه اش خواهد بود.ـ
فرشتگان خشنود بالهای خود را به نشانه تایید تکان دادند و از آن پس قدرت کاینات درون خود انسان جای گرفت.ـ
****
سال ها گذشت انسان به جستجوی قدرت کاینات اعماق زمین را زیر و رو کرد. بلندترین قله های جهان را فتح کرد و دورترین سیارات را کشف نمود ، در حالیکه قدرت کاینات در خود او جای داشت ، و هر کس تنها به کوچک اندازه ایمانی که داشت از آن بهره برد
* بر مبنی افسانه ای از خدایان یونانی


فرشته مقرب نیکی و بدی را پیش خود خواند و گفت:ـ
وظیفه ی انتخاب رنگ های حیوانات بر من نهاده شده است. من نیز می خواهم از شما در انجام اینکار کمک بجویم، زیرا مخلوقات مادی بسیار ظاهر بین هستند و بیشتر به ظاهر یک چیز توجه میکنند تا باطن آن. پس بر آن شدم تا رنگ هایی را انتخاب کنم که نه نشانه ی نیکی باشد و نه نشانه ی بدی. از شما می خواهم مشترکن رنگی را انتخاب کنید که مورد توافق هر دوی شما باشد.ـ
پس فرشته ی مقرب اولین حیوان ، گورخر را در اختیار آنان قرار داد تا با قلم های جادویشان حیوان را رنگ کنند!ـ
نیکی گفت: ـ
رنگ مورد علاقه من سپید است ! رنگی که آنقدر زلال و پاک است که ذره ای رنگ های دیگر را در خود ندارد و بدی را نیز در خود جای نخواهد داد. پس حیوان را به رنگ سپید در آورد.ـ
بدی گفت:ـ
اما تنها رنگ مورد علاقه ی من سیاه است. رنگی که از خاموشی رنگ های دیگر تشکیل شده است ، آنقدر تاریک و کدر است که می تواند رنگ های دیگر را در خود گم کند و نیکی را بپوشاند. پس حیوان را به رنگ سیاه در آورد.ـ
نیکی و بدی که نتوانستند از میان رنگ ها ، رنگی را مشترکن انتخاب کنند به جان حیوان افتادند و آن را با قلم های جادویشان مکررا به رنگ های سپید و سیاه دلخواه خود در می آوردند.ـ
فرشته ی مقرب از دور دعوای آن ها را دید و به سوی آن ها آمد. و آن دو را از یکدیگر جدا کرد.ـ
از اینکه می دید نتوانسته بودند رنگی را مشترکن انتخاب کنند فهمید برای رنگ آمیزی حیوانات انتخاب درستی نکرده است. ـ
پس قلم های جادویی را از آنها گرفت ، و برای پایان دادن دعوای آن دو با عدالت حیوان را به رنگ های سیاه و سپید رنگ آمیزی کرد. به گونه ای که به ازای هر خط سیاه خط سپیدی بر بدن حیوان قرار داد.ـ
گورخر به عجیب ترین رنگ آمیزی ممکن درآمد، پس فرشته مقرب تصمیم گرفت دیگر حیوانات را خود با رنگ های مختلف رنگ آمیزی کند. ـ


