تبليغاتX
د مثل داستان

 

به مناسبت

به مناسبت سالگرد ازدواجشان هر دو پشت میزی با شمع های روشن و غذاهای رنگارنگ نشسته بودند . زن کمی خم شد و مقداری از سوپ ای که پخته بود را در ظرف همسرش ریخت و خود بنابرعادت اش ، پیش از غذا شروع به خوردن سبزیجات رنگین کرد.

به سادگی می توانست برق خوشبختی را در چشمان مرد دید. نگاهی مهربان سوی همسرش انداخت و با لبخندی از ته دل گفت:

"تو بزرگترین اتفاق زندگی من بودی!"

همسرش لبخندی به نشانه تشکر بر لبانش نشاند و گفت:

"هیچ چیز اتفاقی نیست!"

سپس کمی با چنگالش با کلم سبز درون بشقاب بازی کرد و گفت:

"دیگه وقتشه رازی رو به تو بگم!"

مرد کمی در صندلی اش جابجا شد و بدون گفتن هیچ کلامی منتظر ماند تا حرفش را ادامه دهد.

"می دانم باور نخواهی کرد ، اما دیگر زمان گفتنش است"

مرد به صورتش چهره ای اعتماد بخش نشاند و گفت:

" من تو را بیشتر از چشم هایم باور دارم!"

زن با حالتی عجیب و آرام گفت:

" من آدمیزاد نیستم "

مرد لبخندی زد و گفت:

" می دانم! اگر پشت بدون بالت را ندیده بودم ، قسم می خوردم تو یک فرشته ای "

زن که چهره ای کاملا جدی داشت ، با حالت عصبی ای گفت:

" موضع این حرف ها نیست ، موضوع مهمیه که باید گم ، خواهش می کنم فقط گوش کن."

سپس ادامه داد:

" مثل ما خیلی ها هستند ، و دقیقا مثل فرزندان آدم هر روز باهشون در ارتباطی ، اما ما فقط برای این اینجایم که کاری رو یک روزی یک جایی برای کسی انجام بدیم ، شاید همون چیزی که تو اتفاق معنا اش می کنی! اما هیچ چیز اتفاقی نیست! "

" خب مگر همه ی ما واسه انجام کاری به این دنیا نیومدیم؟"

" درسته ، اما هدف از وجود ما اینه که فقط یک وسیله در دست آدم هایی از جنس تو باشم. می دونم هیچ کدوم از حرفامو باور نمی کنی ، اما واقعیت داره ، من از جنس تو نیستم، فقط موجودی ام که از وجود تو ماهیت میگره و بدون تو ، و افرادی از جنس تو وجود خودش رو از دست میده "

"دارم فکر می کنم!"

" کاش می دونستید چه ارزش بالایی در دنیا دارین، این فقط ما نیستیم ، خیلی از چیز هایی که اطرافتون وجود داره فقط و فقط برای شما وجود داره و به وجود آمده"

" تو از کجا مطمئنی ؟ راجع به این که آدمیزاد نیستی؟ از کجا می دونی که نیستی و فقط یک وسیله ای؟ من تو رو با تمام وجودم درک کردم ، حرف هاتو ، احساس هاتو ، همه چی تو ، چطور می تونم باور کنم تو آدمیزاد نیستی؟"

" آدمیزاد رو با جسم مادیش نمی شناسن ،ما از نظر جسمی مثل هم هستیم.اما شما دارای روحی هستید که به زندگیتون معنا میده ، روحی تازه بدون هیچ گذشته ای! اما ما روح کاملی نداریم ، و گذشته ای داریم که از اون با خبریم!"

" نمی خوام بگم حرفاتو نمی فهمم، ولی باورش غیر ممکنه! اون هم برای تو! تا حالا شده با خودم به این موضوع فکر کنم که بعضی ها با بقییه فرق دارند ، تو مگر چه چیز عجیبی از خودت دیدی که با آدمیزاد فرق داشته باشی؟"

" ما گاهی کار هایی انجام میدیم که از ما نیست! جاهایی حاضر میشیم که هیچ وقت نباید اونجا باشیم ، وارد خلصه ای میشیم که ما رو کاملا تبدیل به یک ابزار می کنه، ابزاری که هیچ اختیاری از خودش نداره "

"ابزار برای چه کاری؟"

" برای تجلی ، تجلی قدرت جهان "

" من فکر می کنم همه یه جور ابزارن"

" آدمیزاد هیچ وقت آنقدر که باید قدر خودش رو ندونسته ، تمام این جهان برای اون خلق شده ، همه ابزاری میشن در جهت کامل کردن روح! ، ما هم یک روز مثل شما از جنس آدمیزاد بودیم و فرصتی برای این که روحمون رو کامل کنیم ، اما روحمون کامل نشد ، و حالا تجلی ای شدیم برای کامل کردن روح شما"

آرامشی که در آغاز در چهره مرد حضور داشت خود را به ترسی داده بود که سراسر او را فرا گرفته بود ، همسرش آنقدر صریح سخن می گفت که نمی توانست ذره ای تردید به خود راه دهد. دوست داشت حرف هایش شوخی کودکانه ای باشد اما چشمانش چیز دیگری می گفت.

" تو این ها رو از کجا میدونی؟ "

" گفتم ، ما از گذشته امون با خبریم ، این اولین باری نیست که در این دنیا متولد شدیم ، یک روح فقط یک بار متولد میشه ،اما هزاران بار می تونه منکسر بشه ، اگر در فرصتی که بهش داده میشه نتونه خودش رو کامل کنه وارد دنیای انکسار میشه ، و تا روز معین در این حالت باقی می مونه"

" منظورت از انکسار چیه؟ "

"اگه روح زمان مرگ نا کامل باشه ، نمی تونه دنیای مادی رو ترک کنه و به جهان دیگر بره ، پس روح تا زمان زندگی روحانی اش ، از حالتی به حالت دیگر تبدیل میشه و در اجسام مختلف جای میگیره ، فرق نمکنه کجا و به چه شکلی ، به هر چیزی امکان داره در بیاد ، از این لیوانی که در دستت هست تا منی که روبروتم! به این حالت که برای روح اتفاق میفته انکسار میگین ، روح نا کامل تا زمان خلق دو باره جسم اش در این حالت باقی می مونه و تبدیل به دو چیز میشه تجلی از جهان ، و ابزاری برای اتفاق"

" تو برای من تجلی چه چیزی بودی؟ "

" تجلی از عشق ، زیبایی ، و هوس ، اما نه برای فریفته شدن بلکه برای نشان دادن راه . روح انسان همیشه به دنبال تکامله ، من به اندازه خودم جهانی که برای تو خلق شده بود رو نشون دادم تا گامی آغازین باشم برای تکامل تو ، اما تو به من بسنده کرده ، و فقط به اندازه گذروندن چند شب با زن های هرزه به روح کمال طلب خودت پاسخ گفتی، تو هم مثل ما به روح خودت بد کردی!"

مدت زمانی سکوت بین آن دو حکمفرما شد ، به وضوح حالت ترس در چشمان مرد دیده می شد.چشمانش را به سوپ نیمه خورده اش انداخته بود . دوست نداشت این حرف ها را باور کند ، اما قلبش تک تک آن ها را پذیرفته بود. با صدایی که دیگر صلابت گذشته اش را نداشت پرسید:

" و برای من تبدیل به چه وسیله ای شدی؟"

زن چشمانش را که تمام این مدت به همسرش منتهی میشد را با حالتی شرمگینانه از او برداشت و در حالی که دامن سیاه رنگ خود را نگاه میکرد با صدایی آرام گفت:

" قرار بود روزی ، جایی ، برای تو تبدیل به وسیله ای بشم ، و بالاخره امشب این اتفاق افتاد ، به طور اتفاقی قارج هایی سمی برای سوپ توسط من انتخاب شد تا از آن بخوری ، و من تبدیل به وسیله ای شدم برای پایان دادن به زندگی روحانی تو ، عزیزم ، به دنیای انکسار خوش آمدی! "

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 16:51 توسط دانیال قندی |


خداوند ایوب را به مقربان نشان داد و گفت:

او از بهترین  بندگان من است ، زیرا برای آنچه دارد شکر گذار است.

شیطان با  شنیدن این سخن بر آشفت و رو به خدا گفت:

تو او را از هر خیر و برکتی در دنیا بهره مند ساختی ، تنها شکر گذاری نیکی هایی که به او روا داشتی  کار دشواری نباشد.

خداوند پاسخ داد:

اینگونه نیست ، رو و امتحانش کن!

*****

شیطان به سوی زمین روانه شد  ، ایوب را یافت که مشغول شکر گذاری خداوند بود:

خداوندا جلال و شکوهت را شکر که بر من اینگونه روا داشتی ، ازمال و انعام از زمین و فرزند و ازهمه شیرین تر سلامتی!

شیطان با شنیدن این سخن اندیشید باید نعمت هایی که خدا به او بخشیده است را پس گیرد ، پس قومی از آن حوالی را بر شهر آنان شوراند ، قوم بر آنان حمله کرد  و هر چه از اموال و انعام  بود  گرفت و ایوب و خانواده اش را از زمین هایشان  راند.

ایوب بسان فقیران گردید و به سختی روزگار میگذراند ، پس شیطان خوشنود پیش او باز گشت تا او را در این حالت ببیند. اما شیطان او را در حالی یافت که مشغول شکرگذاری خداوند بود:

خداوندا لطف و رحمتت را شکر که بر من اینگونه روا داشتی ، فرزندانی که می توانم به آنها تکیه کنم و از همه شیرین تر سلامتی!

شیطان با شنیدن این سخن اندیشید ، اگر فرزندانی را که خداوند به ایوب بخشیده است را باز پس گیرد ، ایوب را بی تکیه گاه خواهد ساخت و دیگر او شکر گذار نخواهد بود. پس بیماری ای در خانواده ی ایوب وارد کرد که تمامی فرزندان ایوب را هلاک و ایوب را یکه و تنها ساخت.

پس باز به پیش ایوب بازگشت تا او را در این حالت ببیند ، اما با تعجب ایوب را در حالی یافت که مشغول شکرگذاری خداوندش بود:

خداوندا بخشش ات را شکر که بر من اینگونه روا  داشتی ، سلامتی که شیرین ترین داشته من است!

شیطان که از این رفتار ایوب به سطوح آمده بود ، خشمگینانه آخرین داشته ایوب  سلامتی را نیز از او گرفت ، و در حالی که ایوب در بستر مرگ افتاده بود پیش او بازگشت ، اما ایوب را در حالی یافت که شکر گذار خداوندش بود:

خداوندا حکمتت را شکر که بر من اینگونه روا داشتی ، نفسی که آخرین داشته من است!

****

خداوند بار دیگر ایوب را به مقربان نشان داد و گفت:

او از بهترین  بندگان من است ، زیرا برای آنچه دارد شکر گذار است  و ارزش آنها را میداند ، پس هیچگاه برای آنچه از دست میدهد مغضوب نخواهد شد.

پس جان ایوب را گرفت و نزد خود بالا برد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 11:18 توسط دانیال قندی |


مردان قشم به مانند اهالی جزایر دیگر ماهیگر بودند و دریا سهم روزی آنان را میداد. از سوی دیگر زنانشان نیز دوش به دوش مردان سخت کوش خود در خانه کار میکردند و زندگی را به پیش می راندند.

اما مدت زمانی بود که اوضاع کمی تغییر کرده بود ، مردی ساکن جزیره گردیده بود که با صدای خوش قرآن می خواند ، صدایی داودی که حتی پرندگان آسمان را نیز مسحور خود می ساخت و آنان را به آن حوالی می کشاند. زنان و دختران قشم نیز که طبعی لطیف داشتند ، از جادوی صدای مرد مصون نبودند و آنان را هر روز به پشت در خانه اش که بر بالای تپه ای بود میکشاند تا با صدای مرد مست شوند. مرد نیز از پشت پرده ای بدون آنکه کسی چهره او را ببیند برای آنان هر روز قرآن می خواند.

این رفتار زنان آنقدر ادامه پیدا میکرد که دیگر به کار خانه نمی رسیدند و صدای مردان خود را که هر شب خسته به خانه باز میگشتند در آورد.

ماجرا به همینجا ختم نمی شود ، مرد آنچنان در فلب زنان نفوذ کرده بود که دیگر در خانه هایشان نیز تنها صحبت از آن مرد پشت پرده بود.تا آنکه دیگر صبر مرد های قشم که در بین اهالی جنوب به غیرت مشهور بودند لبریز گردید و همگی در سدد اقدامی عاجلانه بر آمدند.

آخر سر تصمیم بر آن شد همگی شبانه به خانه ی او هجوم آورند و بلایی سر مرد پشت پرده در آورد که دیگر کسی صدای او را نشنود.

مردان به خانه او حرکت کردند که صدای قرآن از بلند شد. هر قدم که به خانه نزدیک تر می شدند صدای مرد بر دلشان بیشتر اثر میکرد و دلهایشان را سست میگرداند اما استوار تر قدم بر می داشتند تا این فاصله را بپیمایند ، تا آنکه به پشت پرده رسیدند و وارد خانه شدند.

ناگهان صدای قرآن قطع شد!

مردان با تعجب تمام خانه را زیر و رو کردند ، اما خانه کاملا خالی بود و حتی جنبنده ای در آن حضور نداشت!!

 از آن به بعد هیچکس صدای قرآن از خانه نشنید و صدای را که مردم از پشت پرده می شنیدند را مربوط به مقربان دانستند ،خانه تبدیل به زیرتگاهی شد که هنوز زنان و دختران بسیاری را به آنجا می کشاند ، امروزه مردمان قشم به آن زیارتگاه شاه شهید می گویند.

+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 13:0 توسط دانیال قندی |


 

در روزگار دور شیطان از دیدگان آدمیان پنهان نبود و در کنار آنان روزگار می گذراند ،  آشکار بودن شیطان باعث آن گردیده بود آدمیان که از افکار و نیت پلید او با خبر بودند  نقشه های را که برای آدمیان میریخت نقش بر آب سازند و او روز به روز رسوا تر گردانند.

روزی شیطان اعلام نمود از ناتوانی در گمراه نمودن آدمیان به سطوح آمده و  تصمیم گرفت بار خود بندد و آنان را ترک گوید.

 پس در میدان شهری اسباب خود را  که همگی آن ها استفاده نگریده در جعبه ای بسته  قرار داشت پهن کرد تا با حراج آن ها توشه ای برای سفر خود فراهم آورد.

آدمیان خوشنود از آنکه می توانند شر شیطان رانده شده را از خود برانند ، برای خرید اسباب شیطان به وی هجوم آوردند.

دروغ به یک سکه سیاه ، دزدی سه سکه سیاه ، قتل پنج سکه سیاه و ...  تا آنکه تمامی اسباب شیطان جز یکی که از همه بزرگتر می نمود به مبالغی نا چیز به فروش رفت.

شیطان در حال بستن بساط خود و ترک آنان بود که از وی خواستند تا آخرین وسیله را نیز به آن ها بفروشد ، اما او از انجام اینکار امتناع نمود.

آدمیان علت اینکار را از شیطان پرسیدند ، وی پاسخ داد:

این با ارزش ترین و کارآمد ترین وسیله ی من برای گمراهی است. وسیله ای است که با آن آدم را از بهشت راندم!  تصمیم دارم آن را برای خود نگه دارم!

آدمیان که تا لحظه ای پیش خود را از شر شیطان آسوده می دیدند با این سخن به ترس افتادند، پس تصمیم گرفتند هر طور که شده آخرین وسیله ی شیطان را نیز از او بخرند.

شخصی از میانه ی جمعیت گفت:ـ

پنج سکه نقره!

اما شیطان سری به نشانه مخالفت تکان داد

شخص دیگری گفت

ده سکه نقره!

اما باز پاسخ شیطان منفی بود

ناگهان تاجر مُتِمَول شهر فریاد زد:

پانصد سکه طلا!

لبخندی بر لبان شیطان نقش بست... مطمئنن نمی توانست از این پیشنهاد بگذرد. خم شد تا جعبه را از زمین بردارد و آن را به تاجر تحویل دهد.

  تاجر توانسته بود شر شیطان را  از آنان دور کند ، و حال تبدیل به نجات دهنده ی آدمیان شده بود !

پادشاه نیز  در میان آنان بود و موقعیت و محبوبیت خود را با کار تاجر در خطر می دید ، تصمیم گرفت اقدام عاجلانه ای کند و گفت:

نیمی از این شهر!

سکوت میان آدمیان که مبهوت وار از  پیشنهاد پادشاه  به یکدیگر می نگریستند حکم فرما شد!

شیطان گفت:

طمع ! آخرین وسیله ام فروخته شد.

و جعبه را در حالیکه در آن نیمه باز بود و همینک از آن استفاده شده بود  در دستان پادشاه قرار داد.

اسباب شیطان در دست خود آدمیان قرار گرفت و شیطان خوشنود با باقی گذاشتن طمع آنان  را ترک گفت در حالیکه مطمئن بود طمع بی حضور او نیز درب دیگر جعبه ها را خواهد گشود و خود آدمیان را مجبور به استفاده از اسباب شیطان خواهد ساخت.

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 18:26 توسط دانیال قندی |


تنها کورسوی ضعیفی از آتشی که در آتش دان می سوخت کلبه را روشن می گرداند. پیرزن در نزدیک ترین محل به آتش قرار گرفته بود و در حال بافتن کاموا ، بر صندلی چوبینی به آرامی تاب می خورد .
سرمای زود هنگام پاییزی خبر از زمستانی سخت می داد .صدای زوزه ی باد از بین الوار هایی که پس از گذشت زمان بینشان فاصله انداخته بود عبور می کرد و در خانه پخش میشد .ـ
گرچه کلبه برای مردم دهکده عجیب ، و برای بچه هایش ترسناک به نظر میرسید اما پیرزن به همه چیز آن عادت کرده بود . او دیگر سال ها بود برای دیگران زندگی نمی کرد ، گرچه کلبه ی او کمتر از چند دقیقه با دهکده فاصله نداشت اما کمتر کسی از آن عبور می کرد. تفاوت او نسبت به زنان دیگر دهکده باعث آن گردیده بود بعد از مرگ شوهرش و انزوا طلبی او هیچ محبوبیتی بین دیگران نداشته باشد و تنها ارتباطش با دهکده به کودکانی محدود می شد که هراز چند گاهی برای به اثبات رسانیدن شجاعت خود درب کلبه او را به صدا در می آوردند و از آنجا می گریختند. او بر خلاف زنان دهکده که عمر خود را صرف شوهر و فرزندانشان می کردند و تنها سرگرمیشان صحبت کردن های پوچ در رابطه با دیگران بود زندگی مستقل و وحشی ای آغاز کرده بود او ترجیح میداد وقت خود را در جنگل بگذراند تا به پای حرف های تکراری زنانی که در سلطه ی مردانشان خود را شاد نشان میدهند بنشیند.
او زندگی کاملا متفاوتی آغاز کرده بود بر خلاف خانه های زیبا و تمیز دهکده ، کلبه او را غباری از خاک پوشانده بود و بسیار کهنه می نمود. برای پیرزنی به سن و سال او که هیچ ارتباطی با دیگران نداشت حوصله ای برای حفظ ظاهر باقی نمی ماند.ـ
چند وقتی بود ارتباطش به طور کامل با دهکده قطع شده بود ، نه او نیازی در خود میدید که به سراغ مردم رود و نه کسی دوست می داشت سراغی از او گیرد. اما در روز شکرگذاری محصول که در آغاز هر پاییز ، مردم دهکده با جشنی آن ر ا برگزار می کردند تصمیم گرفت به مردم بپیوندد و در جشنشان شرکت کند.ـ
سعی کرد بهترین لباسش را بر تن کند و خود را به بهترین شکل ممکن در آورد. در حالی به سوی دهکده حرکت می کرد که خود را غرق در خاطرهای جشن هایی که به همراه همسرش شرکت می کردند میدید. در چنین روزی مردم همگی در میدان کوچک دهکده جمع می شدند و تمام شب را همراه با گروه موسیقی که از شهر به آنجا می آمد به رقص و باده نوشی سپری می کردند.ـ
زمانی که به دهکده رسید خورشید در انتهای تنها خیابان دهکده آخرین تلاش های خود را برای روشن نگه داشتن خیابان انجام میداد. میدان درست در وسط این خیابان قرار گرفته بود.ـ
میدان بر خلاف تصورش خالی از جمعیت بود ، طبق رسم مرسوم جشن می بایست ساعتی پیش از غروب آفتاب شروع می شد. پیرزن تنها در کنار آب نمای میدان نشست و در انتظار آمدن مردم باقی ماند.ـ
آسمان هنوز روشن بود اما دیگر خورشید در انتهای غربی خیابان دیده نمیشد. جشن می بایست تا به حال شروع شده بود اما از زمانی که او به دهکده آمده بود حتی یک نفر را نیز ندیده بود. همه چیز برایش غیر عادی بود ، با خود اندیشید شاید مردم دهکده دیگر به رسوم گذشته پایبند نباشند و دیگر جشنی برگزار نگردد.ـ
تصمیم گرفت پیش از تاریک شدن هوا به تنها بار دهکده رود و به یاد این روز باده ای نوشد و به کلبه اش باز گردد.ـ
در های بارکاملا باز بود اما هیچ کس ، حتی گارسونش نیز در آن حضور نداشت ، به یاد می آورد همیشه در زمان غروب آفتاب بار پر از مردانی بود که خسته از سر کار در آنجا جمع می شدند و در رابطه با مسائل دهکده با یکدیگر گفتگو می کردند.ـ
او به کلیسا و تک تک خانه ها ی دهکده سر زده بود همه چیز سر جای خود بود اما هیچ کس در دهکده نبود. دهکده به دهکده ی مردگان می نمود! هیچ نشانی از زندگی در آنجا دیده نمی شد.ـ
تصمیم گرفت پیش از آنکه زیاد دیر شود دهکده را به سوی کلبه خود ترک کند.ـ
در میانه ی راه با خود به علت خالی بودن دهکده می اندیشید. شاید مردم ، دهکده را ترک کرده بودند و در شهر های اطرف زندگی جدیدی آغاز کرده بودند. شاید اتفاقی بدی روی داده بود که دهکده را غیر قابل سکونت نموده بود.شاید مردم همگی برای جشن به محل دیگری خارج از دهکده رفته بودند.
کمی آرام گرفته بود، هیچ گاه در این چند وقت دلش برای مردم دهکده اینگونه تنگ نشده بود . با خود قرار گذاشت فردا بار دیگر به دهکده سر زند.ـ
چند دقیقه ای از رسیدنش به کلبه می گذشت هنوز لباس هاییش را عوض نکرده بود و همچنان غرق دل تفکراتش راجع به مردم دهکده بود که در کلبه به صدا در آمد!! به آرامی شمعی برداشت و به سوی در حرکت کرد.ـ
با خود اندیشید شاید کسی از دهکده برای بردنش به جشن آمده باشد اما زمانی که در را گشود هیچکس جز باد سردی که شروع به وزیدن کرده بود حضور نداشت. اطراف را تا جایی که نور شمع روشن میگرداند را وارسی کرد اما جز تاریکی چیز دیگری نیافت. با خود اندیشید شاید او اینگونه تصور نموده است و شاید باز مزاحمت های بچه های دهکده باشد که از جشن بازگشته اند. در را بست و بار دیگر روی صندلی روبروی آتش دان شروع به تاب خوردن کرد.ـ
****
*******
مردی فانوس به دست به سوی مرد و زن جوانی که از کلبه دور می شدند آمد
مرد از آن دو پرسید:ـ
شما مسافرید؟ـ
مرد و زن صورتشان از شدت وحشت سفید شده بود . مرد به سختی سر خود را تکانی عمودی به نشانه تایید داد.ـ
مرد فانوس به دست گفت:ـ
نباید به آن کلبه نزدیک می شدید. آنجا کلبه ارواح است!ـ
آن دو مبهوت وار از آنچه در کلبه دیده بودند ، به دنبال مرد فانوس به دست به سوی دهکده حرکت کردند.ـ
صدای گروه موسیقی از دور دست شنیده میشد . گویی در دهکده جشنی بر پا بود.ـ
 
+ نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 10:43 توسط دانیال قندی |


مردی بعد از سال ها تلاش و ریاضت توانست ثروتی گرد آورد . اما چون توانایی نگهداری ثروتش را نزد خود نمیدید و از هدر رفتن آن نیز بیم داشت تصمیم گرفت آن را جایی خارج از شهر مدفون کند تا روز مبادا به سراغ اش رود و از آن استفاده کند.

سالها گذشت و مرد  پیر و فرطوط گردید ، با خود اندیشید حال میتواند ثروتش به کمکش آید و او را در زندگی کمک کند ، اما با خود گفت آدمی از فردای خود بی خبر است ، بهتر است آن را برای روز مبادا که واقعا به آن احتیاج دارم نگه دارم!

چندین سال گذشت ، همسر مرد در بستر بیماری افتاد ، پزشکان گفتند امکان معالجه همسرش بدست طبیبی است که در شهری دور زندگی می کند و تنها با پرداخت پولی هنگفت به شهر آن ها می آید.

مرد با خود اندیشید دیگر زمان استفاده از ثروتش است! ، اما با خود گفت عمر دست خداوند است و اوست که مرگ و زندگی را رغم میزند ، اگر قصد ماندن همسرش باشد بی طبیبی از شهری دور هم زنده خواهد ماند. بهتر است آن را برای روز مبادا که واقعا به آن احتیاج دارم نگه دارم!

همسرش از دنیا رفت و پس از آن  تنها فرزندش که روزگار سخت میگذراند ، تصمیم گرفت آنجا را برای یافتن کار، به شهری بزرگ ترک کند.

مرد با خود اندیشید می تواند ثروتش را به دست فرزندش سپارد تا کاری برای خود در این شهر مهیا کند تا همینجا بماند و او را ترک نگوید. اما با خود گفت او باید خود برای کسب پول تلاش کند تا قدر و ارزش آن را بهتر بداند. بهتر است آن را برای روز مبادا که واقعا به آن احتیاج  دارم نگه دارم!

پسر شهرشان را ترک کرد و پیرمرد را تنها گذاشت. چندین سال گذشت ، پیرمرد آنقدر پیر گردیده بود که نمی توانست راه زیادی بپیماید و به سراغ ثروتش رود ، از سوی دیگر کسی را هم نمیشناخت که بتواند به او اعتماد کند و راز ثروتش را با او در میان گذارد.

بعد از چند وقت پیرمرد به مانند فقیران از فرط گرسنگی در گوشه خانه اش در تنهایی درگذشت.

***

چندین قرن از آن ماجرا گذشت ، ثروت پیرمرد پیدا شد و در موزه ای به نمایش در آمد ، اما روز مبادا هیچگاه فرا نرسید تا کسی از آن استفاده کند.

+ نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 13:37 توسط دانیال قندی |


خداوند انسان را آفرید و گفت:ـ
من از هیچ موجودی در نهایت اعتدال آفریدم و لطف و رحمت خود را بر آن قرار دادم او را آنچنان دوست میدارم که تا به حال هیچ بنده ام را نداشته ام، آنقدر با عظمت است که شایسته سجده دیگر موجودات بر آن است . پس بر آن سجده کنید!ـ
فرشتگان گفتند:ـ
انسان را از خاک بی ارزش آفریدی ، او بر خلاف فرمان تو عمل خواهد کرد و دستانش را با گناه آلوده خواهد ساخت. تو در آن چه دیدی که شایسته سجده ی ما باشد؟
خداوند گفت:ـ
من انسان را یه مانند خود آفریدم و از روح خود بر آن دمیدم ، او از همه موجودات شبیه تر به من است . من در آن چیزی میبینم که شما نمی بینید!
فرشتگان با خود گفتند :ـ
بی گمان این عشق است که ما جملگی از آن بی خبریم ، پس همگی انسان را سجده کردند جز ابلیس که از آتش بود.ـ
خداوند به ابلییس گفت:ـ
چگونه از فرمان من روی گردان شدی؟ـ
ابلییس پاسخ داد:ـ
شش هزار سال عبادتت به من آموخت جز بر تو سجده نکنم و سرم را بر بنده ی پست نافرمانت خم نکنم!ـ
خداوند گفت:ـ
عبادتی که به فرمانبرداری باشد بی ارزش است. تو خود نافرمانی و از این پس مطرود درگاه من خواهی بود . اما به تو مهلت خواهم داد شاید پند گیری.ـ
خداوند انسان را در بهشت سبز پر نعمت با نهرهای همیشه جاری جای داد و به او گفت: ـ
تمام این نعمت ها از آن توست ، تنها از درخت سیب پروا کن که پروای من است!ـ
اما ابلیس به سوی انسان رفت و وسوسه بر دل او انداخت وانسان از درخت سیب خورد.ـ
خداوند از کار انسان اندوهگین شد و گفت:ـ
این آزمایشی برای تو بود ، چگونه در حضور من پروای من نکردی؟ قدرت و حقانیت مرا با چشمانت دیدی و بر خلاف فرمانم عمل کردی؟
خداوند با خود گفت:ـ
شاید کاستی از خلقت من باشد ، آزمایش را بر انسان ساده تر می کنم. او را چند روزی از درگاه خود دور میسازم تا عدالت بر آن ساده تر گردد.ـ
پس خداوند آسمان ها و زمین را در شش دوره آفرید و سراسر آن را پر از نشانه ها ی خویش قرار تا هیچگاه انسان او را از یاد نبرد.ـ
پس انسان را در آن جای داد و گفت:ـ
تنها چند روزی در اینجا توقف خواهی کرد و سپس به سوی من باز خواهی گشت ، پس نیک باش که تنها نیکی شایسته درگاه جاوید من است.ـ
انسان از درگاه خداوند دور شد و در زمین سکنی گرفت. گرچه زندگی برایش سخت بود اما به امید بازگشت به وضع موجود عادت کرد ، تشکیل خانواده داد و فرزندانی آورد.ـ
نسل ها از فرزندان انسان گذشت،اما فرزندان آنقدر در سختی های دنیا غرق شدند که فراموش کردند که تنها چند روزی در اینجا خواهند بود و کم کم خداوند و درگاه اش را نیز از یاد بردند.ـ
خداوند با خود گفت:ـ
شاید کمی به انسان سخت گرفته باشم ، حال رحمت و نعمت خود را بر زمین قرار میدهم تا آسوده تر باشد ، شاید مرا یاد آورد!ـ
نعمت و رحمت بر زمین حکم فرما شد و فرزندان آسوده در زمین روزگار گذراندند ، اما کم کم آنقدر در نعمت ها غرق شدند که فراموش کردند تنها چند روزی در این دنیا خواهند بود . پس به نعمت های اندک این دنیا اکتفا کردند ، و برای کسب بیشتر ، دستانشان را با گناه آلوده ساختند. و برای سود بیشتر ، دست به ساخت خداوندانی از سنگ و چوب کردند تا به خیال خود از آن ها کمک گیرند. ـ
خداوند بسیار اندوهگین شد و با خود گفت:ـ
چگونه فرزندان انسان به این سادگی مرا از یاد برده اند و خداوندانی را که با دستان خود ساخته اند را می پرستند؟
شاید کاستی از من باشد ، انسان فراموش کار است! بهتر است پیامبرانی از طرف خویش به سوی فرزندان انسان فرستم تا نشانه هایی که در این دنیا قرار داده ام را به یادشان آورند، شاید مرا یاد آوردند.ـ
پس پیامبرانی بسیار از سوی خداوند گسیل شد ، تا خداوند و آنچه در بارگاهش ، روی داده بود را به یاد فرزندان آورد. ـ
اما فرزندان آنچنان در نعمت ها و لذت های دنیا غرق بودند که به سخنان پیامبران گوش ندادند ، و آنان را به علت آنکه به مانند خود آن ها از فرزندان انسان بودند و معجزه ای نداشتند نپذیرفتند. ـ
خداوند از رفتار فرزندان انسان اندوهگین شد و گفت:ـ
چگونه انسان می تواند اینگونه کوته بین باشد؟ چگونه نمی تواند معجزات بیشماری را که درسراسر این دنیا قرار داده ام را نبیند و از من و پیامبرانم طلب معجزه کند؟
شاید کاستی از من باشد! آنقدر معجزات این دنیا برایش تکراری گردیده است که برایش عادی گردیده . پس پیامبری به همراه معجزه به سوی او می فرستم شاید مرا یاد آورد.ـ
پس پیامبری به سوی فرزندان انسان فرستاد. پیامبری که عصایش تبدیل به اژدها میشد ، دست در گریبان میکرد و دستانش درخشان میگردید و آب دریا ها را میشکافت، تا دلیل بر حقانیت حرف هایش باشد.ـ
فرزندان انسان با دیدن این معجزه ها - گرچه در برابر معجزه های عظیم دنیا اندک بود- به او ایمان آوردند و اطراف او جمع شدند.ـ
پس خداوند پیامبر را به سوی خویش خواند تا ده فرمان را که ضامن سعادت فرزندان انسان بود را به او دهد.ـ
هنگامی که پیامبر با ده فرمان به سوی قوم خویش باز گشت مشاهده نمود ، قومش با مکر جادوگری که از طلا گوساله ای ساخته بود و صدای گوساله می داد گوساله پرست شده است!ـ
خداوند سخت اندوهگین شد و با خود گفت:ـ
چگونه فرزندان آدم با وجود دیدن معجزه های پیامبرم ایمانشان به صدای گوساله ای از بین می رود؟
شاید کاستی از من باشد ، بهتر است پیامبری با وضوح معجزه بر آنان فرستم ، که با هیچ مکری ضایع نشود.ـ
پس خداوند پیامبری با وضوح معجزه بر آنان فرستاد ، پیامبری که تولد ، زندگی و حتی مرگش با معجزه بود. پیامبری که بیمار را شفا می داد ، کور را بینا می کرد ، مرده را به فرمان اش زنده می ساخت ، و حتی از گل پرنده ای می ساخت و به آن جان می بخشید!ـ
فرزندان انسان با دیدن معجزه ها به او ایمان آوردند و گوش به حرف هایش دادند! پس خداوند پیامبر را در در زمانی مشخص پیش خود بالا برد .ـ
وقتی پیامبر از بین فرزندان انسان ـرفت ، فرزندان با خود گفتند:
به راستی او پیامبر خدا بود؟
گروهی بر او نام پسر خدا دادند و گروهی او را به خدایی خواندند.ـ
ـخداوند سخت از رفتار آنان اندوهگین شد و گفت:ـ
چگونه فرزندان آدم پیامبری را که برای هدایتشان به سوی خود فرستاده ام را فرزند من یا خداوند خود می پندارند؟ پیامبری را که بنده ی من بود و تنها برای ابلاغ فرامینم نزد آنان آمده بود!ـ
خداوند با خود گفت بار دیگر برای آخرین بار به فرزندان انسان فرصت میدهم . این بار پیامبری بی هیچ معجزه ای به سویشان می فرستم که تا از میان فرزندان انسان ، آنان که از از روی قلب هایشان ، نه معجزه هایی که به صدای گوساله ای از بین رود یا به خدایی بدل شود ، به من ایمان آورند مشخص گردد.ـ
پس خداوند پیامبری از میان جاهل ترین قوم انتخاب کرد ، و آخرین حرف هایش را به او گفت تا به گوش فرزندان انسان برساند.ـ
در آغاز هر کلامش تکرار کرد که چگونه فرزندان انسان را دوست دارد و چگونه با او مهربان و بخشنده است. فرزندان انسان را از آنچه در بارگاهش گذشته شد خبر داد و راه سعادت را برایش مشخص گردانید. ـ
اما باز گروه اندکی به او ایمان آوردند. گروهی حرف هایش را افسانه خواندند ، و گروهی دیگر که این سخنان با خوشی هایشان ناسزگار بود دروغ!ـ
*****
گاه از میان سخنان فرشتگان این سخن به گوش میرسد که عشق خداوند به انسان او را دیدن رفتار انسان محروم ساخته است.ـ
اما همچنان خداوند به انسان امید دارد و میداند انسان روزی عظمت خویش را می تواند به اثبات رساند
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 12:51 توسط دانیال قندی |


 
علائدین چراغی قدیمی را پیدا کرد و از سر کنجکاوی دستی بر سر روی آن کشید. ناگهان دودی سپید از آن بیرون آمد و غولی در برابرش ظاهر شد.
غول به علائدین کرنشی کرد و با احترام گفت:ـ
از من مترس ارباب! من غول فرزانگی هستم و قادر به برآوردن هر آرزویی! می توانی از من سه آرزو طلب کنی تا من آن ها را برایت براورده سازم!ـ
علائدین کمی فکر کرد و گفت:ـ
می خواهم ثروتمند ترین باشم!ـ
غول لبخندی زد و گفت:ـ
آرزویت برآورده خواهد شد.ـ
بزرگترین ثروت بی نیازیست! زیرا انسان هیچگاه قانع نخواهد شد. پس تو را سرشار از عشق می نمایم زیرا تنها عاشق معنی بی نیازی را می تواند درک کند!ـ
علائدین به خانه بازگشت در حالیکه از عشق سرشار بود. همسرش را دید ، در خود احساس کرد با وجود همسرش به هیچ چیز دیگر نیازی ندارد! فرزندانش را دید احساس کرد با وجود آن ها بی نیاز ترین است! دوستانش ، همسایگانش ، طبیعت همه و همه ... با وجود هریک از آنان به هیچ ثروتی احتیاج نداشت و براستی خود را ثروتمند ترین میدید!ـ
اما ترسی در وجودش رخنه کرد ، بی آنها چه بر سرش می آمد؟ در خود احساس ناتوانی میکرد. پس به سراغ چراغ جادویش رفت و دست بر سر و روی آن کشید ، پس غول فرزانگی ظاهر گشت و گفت:ـ
دو آرزویت باقیست ارباب! از من چیزی بخواه تا آن را برآورده سازم!
علائدین کمی فکر کرد و گفت:ـ
می خواهم توانا ترین باشم!ـ
غول لبخندی زد و گفت:ـ
تواناترین داناترین است! زیرا هیچ نیرویی تاب رویارویی با دانایی را ندارد! پس به تو هوشی می بخشم تا هرچه بخواهی به سادگی فرا گیری!ـ
علائدین در حالیکه سرشار از هوش بود به سراغ علوم مختلف رفت ، و هریک از آنان را به سادگی فرا گرفت به گونه ای که دیگر هیچکس به دانایی او وجود نداشت! و براستی توانا ترین گردید! اما هرچه در علوم پیشرفت میکرد باز نهایتی نمی توانست برای آن پیدا کند!ـ
اما غمی در وجودش رخنه کرد! هرچه بیشتر پیش می رفت ، خواسته هایش برای دانستن بیشتر فزونی میافت و او را سرشار ازآرزو می کرد!ـ
پس به سراغ چراغ جادویش رفت و دستی به سر و رویش کشید ، پس غول فرزانگی ظاهر گشت و گفت:ـ
آخرین آرزویت باقی است ارباب! از من چیزی بخواه تا آن را برآورده سازم!
علائدین کمی فکر کرد و گفت:ـ
می خواهم بی آرزو باشم!ـ
غول پرسید:ـ
این آخرین آرزوی توست ، آیا مطمئن ای؟
و علائدین پاسخ مثبت داد.ـ
پس دودی سپید اطراف علائدین را فرا گرفت و او را بر زمین انداخت!ـ
غول در حالیکه در برابر جسم بی جان علائدین قرار گرفته بود لبخندی زد و گفت:ـ
بی آرزو بودن ، مرگ است!ـ
و براستی دیگر علائدین بی آرزو بود
 
+ نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 17:18 توسط دانیال قندی |


 

روزی فرشتگان  تصمیم گرفتند قدرت کاینات را که به آنان سپرده شده بود تا به وسیله آن به کمک آدمیان درآیند ، به دست خود آنان سپارند تا در مواقع نیاز ،  به سراغ آن روند و خود از آن استفاده کنند.ـ

پس فرشتگان نزد فرشته مقرب  رفتند و تصمیم خود را با او در میان گذاشتند.ـ

فرشته ی مقرب رو به دیگر فرشتگان کرد و گفت:ـ

خداوند انسان را ضعیف آفریده است ، قدرت او را می فریبد! از قدرت به گونه ای استفاده خواهد کرد نه به نفع اوست و نه به دیگران سودی میرساند. مگر آنکه آنقدر با ایمان نیرومند شده باشد که بتواند از قدرت، در راه آن استفاده کند. بهتر است این قدرت در جایی پنهان شود تا دست هر انسان ضعیفی به آن نرسد.ـ

پس از هریک از فرشتگان خواست تا یک هفته به جستجوی محلی برای پنهان کردن قدرت کاینات بپردازند که از دسترس هر انسان ضعیفی به دور باشد.ـ

پس از گذشت یک هفته فرشتگان خشنود پیش فرشته مقرب بازگشتند تا محل هایی را که برای پنهان کردن قدرت کاینات یافته اند به او اطلاع دهند.ـ

یکی از فرشتگان گفت:ـ

بهترین نقطه برای پنهان کردن ، اعماق زمین است ، انسان به اعماق زمین دست نمی یابد.ـ

فرشته ی مقرب با لبخند گفت:ـ

خداوند انسان را پر تلاش آفریده است ، روزی به اعماق زمین دسترسی پیدا خواهد کرد ، هر آنچه در دل آن است بیرون خواهد کشید و از آن استفاده خواهد کرد.ـ

فرشته ای دیگر گفت:ـ

من قله ی بلندی بر اوج کوه ها یافته ام ، آنقدر بلند که تا به حال پای هیچ موجودی به آن نرسیده است.ـ

فرشته ی مقرب با لبخند گفت:ـ

خداوند انسان را کنجکاو آفریده است ، روزی بلند ترین قله ها نیز زیر پای انسان قرار خواهد گرفت.ـ

فرشته ای دیگر که از یافته ی خود خوشنود به نظر میرسید گفت:ـ

من سیاره ای ناشناخته در دور دست یافته ام که حتی انسان با چشمانش نیز نمی تواند آن را ببیند.ـ

فرشته ی مقرب با لبخند گفت:ـ

خداوند انسان را متفکر آفرید و او را جانشین خود در جهان قرار داد ، روزی راهی برای سفر به دیگر سیاره ها پیدا خواهد کرد تا دور ترین سیاره ها را نیز تحت سلطه خود در آورد.ـ

فرشتگان از آنکه نتوانسته بودند محلی مناسبی برای پنهان نمودن قدرت کاینات بیابند ناراحت بودند که فرشته مقرب رو به آنان گفت:ـ

من نیز محلی برای پنهان کردن قدرت کاینات یافته ام ، اما به مانند محل هایی که شما یافته اید سخت و دور از دست رس نیست اما آخرین محلی است که انسان برای یافتن قدرت کاینات به سراغ آن می رود.ـ

در حالیکه دیگر فرشتگان کنجکاوانه با بالهای نیمه افراشته به او می نگریستند ادامه داد:ـ

من نزدیک ترین محل ، یعنی خود انسان را یافته ام ، انسانی که شایسته استفاده از قدرت کاینات نیست آنقدر از خود دور است که حتی صدای قلبش را نخواهد شنید ، در حالی که کسی که توانایی استفاده درست از این قدرت را دارد به وضوح صدای قلبش را می شنود ، قلبش به اندازه ی ایمانی که دارد با او سخن خواهد گفت او را راهنمایی می کند ، به او نیرو می دهد و همیشه همراه اش خواهد بود.ـ

فرشتگان خشنود بالهای خود را به نشانه تایید تکان دادند و از آن پس قدرت کاینات درون خود انسان جای گرفت.ـ

****

سال ها گذشت انسان به جستجوی قدرت کاینات اعماق زمین را زیر و رو کرد. بلندترین قله های جهان را فتح کرد و دورترین سیارات را کشف نمود ، در حالیکه قدرت کاینات در خود او جای داشت ، و هر کس تنها به کوچک اندازه ایمانی که داشت از آن بهره برد


* بر مبنی افسانه ای از خدایان یونانی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 14:57 توسط دانیال قندی |


فرشته مقرب نیکی و بدی را پیش خود خواند و گفت:ـ

وظیفه ی انتخاب رنگ های حیوانات بر من نهاده شده است. من نیز می خواهم از شما در انجام اینکار کمک بجویم، زیرا مخلوقات مادی بسیار ظاهر بین هستند و بیشتر به ظاهر یک چیز توجه میکنند تا باطن آن. پس بر آن شدم تا رنگ هایی را انتخاب کنم که نه نشانه ی نیکی باشد و نه نشانه ی بدی. از شما می خواهم مشترکن رنگی را انتخاب کنید که مورد توافق هر دوی شما باشد.ـ

پس فرشته ی مقرب اولین حیوان ، گورخر را در اختیار آنان قرار داد تا با قلم های جادویشان حیوان را رنگ کنند!ـ

نیکی گفت: ـ

رنگ مورد علاقه من سپید است ! رنگی که آنقدر زلال و پاک است که ذره ای رنگ های دیگر را در خود ندارد و بدی را نیز در خود جای نخواهد داد. پس حیوان را به رنگ سپید در آورد.ـ

بدی گفت:ـ

اما تنها رنگ مورد علاقه ی من سیاه است. رنگی که از خاموشی رنگ های دیگر تشکیل شده است ، آنقدر تاریک و کدر است که می تواند رنگ های دیگر را در خود گم کند و نیکی را بپوشاند. پس حیوان را به رنگ سیاه در آورد.ـ

نیکی و بدی که نتوانستند از میان رنگ ها ، رنگی را مشترکن انتخاب کنند به جان حیوان افتادند و آن را با قلم های جادویشان مکررا به رنگ های سپید و سیاه دلخواه خود در می آوردند.ـ

فرشته ی مقرب از دور دعوای آن ها را دید و به سوی آن ها آمد. و آن دو را از یکدیگر جدا کرد.ـ

از اینکه می دید نتوانسته بودند رنگی را مشترکن انتخاب کنند فهمید برای رنگ آمیزی حیوانات انتخاب درستی نکرده است. ـ

پس قلم های جادویی را از آنها گرفت ، و برای پایان دادن دعوای آن دو با عدالت حیوان را به رنگ های سیاه و سپید رنگ آمیزی کرد. به گونه ای که به ازای هر خط سیاه خط سپیدی بر بدن حیوان قرار داد.ـ

گورخر به عجیب ترین رنگ آمیزی ممکن درآمد، پس فرشته مقرب تصمیم گرفت دیگر حیوانات را خود با رنگ های مختلف رنگ آمیزی کند. ـ

 

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 21:17 توسط دانیال قندی |